سلام عشقم من الان دارم با گوشيم برا شما مطلب مينويسم وشما هم رفتى که رأى بدى .جونم برات بگه گفتى از روز خاستگارى
برات بنويسم .اما خيلى زياده چون بايد از روزاى قبل و بعدشم برا ت بگم.
قبل از عيد مامانت زنگ زد.يادمه داشتيم شام ميخورديم اما يادم نمياد چى.ووااااى منو ميگى؟؟؟؟رعشه افتاده بود به تنم داشتم از استرس ميمردم.خودم گوشيرو برداشتم,به تته پته افتاده بودم.خلاصه مامانمو از سر سفره بلندش کردم بابام پرسيد کي بود گفتم نميدونم.به مرىم اشاره کردم يه حرف بنداز که بابا حواسش پرت بشه خيلى به حرف مامان گوش نده خلاصه هر جور بود مکالمه به پايان رسيد و از شواهد پيدا بودموفقيت آميز بود .من که خودمو زده بودم به اون راه که اصن هيچى نميدونم واينا.مامانمم نامردى نکرد تا نيم ساعت هيچى نگفت ولى من داشتم از فوضولى ميمردم .آخرشم خودم پرسيدم .انگار قرار شده بود که بعدا دوباره مامانت زنگ بزنه .اما خوشبختانه مرحله ى اول با موفقيت انجام شد.ي
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:9 توسط مت
|