نمی دونم
امشب مثل دیشب مثل پریشب، عاجز شدم. واقعا نمی دونم باید چی کار کنم. هر کلمه ای ک تایپ می کنم.. انگار منگم، انگار خواستگاری رویا نبود، انگار سختی های این چند روز یک رویاست. نه!!! رویا هم نیست کابوس. برای همین کابوس وحشتناک، این چند شب بیدارم. انگار این چند شب هوا بارونیه، شاید برای همین ک صفحه تار می بینم. عینکم به صورتمه برمی دارم ولی نه انگار دارم بازم تار می بینم. همون ک گفتم هوا بارونیه.
امشب "مت" بغل کردم. دستاشو نوازش کردم. انگار تو دنیا من بودم و مت. انگار هیچ چیزی نشده. انگار هیچ خبری تو دنیا نیست. این حس دوست داشتن من چقدر فوق العادس. من با عروسک مت با تو ارتباط می گیرم. مثل همون وقتایی ک با هم همزمان به هم اس می دادیم خوبی؟ سلام؟ کجایی عشقم مثل وقتایی که بوسم به موقع بود. همین برام سخته، آخه می دونی ما به هم از کیلومترها فاصله فکر کنیم، خبردار می شیم. مگه می شه من به شما فکر نکنم؟ مگه می شه شما متوجه نشی که من به شما فکر می کنم؟ مگه می شه بفهمیم به هم فکر می کنیم و هوا بارونی نشه؟ مگه می شه بفهمیم طاقت بیاریم. مگه چند روز می تونیم طاقت بیاریم ک بفهمیم که حواسمون به هم هست و سر خودمون گول بزنیم. مگه می شه...............
نه نه نه ، نرو
تنهام نزار
من عاشقتم دیوونه وار
صدامو میشنوی یا نه
صدایه خستگیهامو
دلم خیلی واست تنگه
ببین دستایه تنهامو
نه ، نرو ، تنهام نزار
من عاشقتم
دیوونه وار
نه نه نه ، نرو
تنهام نزار
من عاشقتم ، دیوونه وار
چه احساس بدی دارم
از این احساس بیزارم
نه نرو تنهام نزار
من عاشقتم دیوونه وار