سلام  به روی ماهت

یادش به خیر اون موقعا که میرفتم دانشگاهم عین بچه مدرسه ایا دوس داشتم عید زودی تموم بشه تا دوباره برم سر کلاس و خابگاه و اتاق .آخه دلم خیلی تنگ میشد برا همه و البته میدونی که بیشترم برا خودت دیگه که روز شماری میکردم دوباره ببینمت آخه خب میدونی که بهار هواش ی جوریه که آدم دوس داره همش با عشقش باشه و خوش بگذرونن به قول خودت توبهار گربه ها هم جفت گیری میکنن ماکه دیگه آدمیم!!!!!!!!!!

یادمه سال اول دانشگاه که بودیم (در ادامه ی سوتی های ورودی بودنمون)چون که ۱۴ام وقت اول کلاس داشتیم منو مطهره تصمیم گرفته بودیم و قرار گذاشتیم که سیزدهم ینی ۱۳به در دانشگاه باشیم !!!

آخه ی آدم چقدر میتونه در ورودی بودن خودش غرق بشه

خلاصه اینکه من با مکافات روز تعطیلی ماشین سوار شدمو رفتم دانشگاه.یادمه ساکم خیلی سنگین بود آخه تو عید هر چی که به نظرم خوشمزه میومد ازش میذاشتم کنار تا بریم اتاق با هم بخوریم .جونم برات بگه وقتی رفتم جلوی  نگهبانی از همون جا سوت و گوری دانشگاه تو ذوقم زد.

با حالت زار به آقای نگهبان گفتم ماشینا کار نمیکنن؟؟؟

گفت نه خانم تعطیله هاااا.دیدم بنده خدا راست میگه عجب حرفی زدما

کشان کشان و با مکافات داشتم میرفتم که وسط راه یهو بند ساکم پاره شد .همینو کم داشتم

رفتم یه سنگ پیدا کردم مشغول شدم به درست کردن ساکم بعد درست کردنش سرمست و خو شحال باز داشتم به راهم ادامه میدادم که دوباره ساکم خراب شد.منم دیدم جز چند تا از کارمندا که اومده بودن سیزده به در کنن کسی نیست ساکمو عین گونی برنج زدم زیر بغلمو برو که رفتی

مرحله سخت ماجرا داخل خابگاه بود کی میخاست هفتاد تا پله بره تا طبقه چهارم

یادم نمیاد ولی حتمن با سختی رفتم بالا دیگه

بعد نیم ساعت مطی خانم هم هن هن کنان وارد اتاق شدن.بعد یه ذره بغل کردنو جیغ جیغ زدنو ماچ و بوسه بازی استراحت کردیمو وسایلامون جم کردیم رفتیم پایین واسه خودمون ۱۳به در .

چایی و آجیل و میوه خوردیم از عید تعریف کردیم.پرنده تو خابگاه پر نمیزد آهنگ گذاشتیم و ی ذره قر دادیم و از همه مهمتر سبز گره زدیم

مطی میگفت حالا که اینجا سبزه گره زدیم همینجا هم ازدواج میکنیم .خدارو چی دیدی شایدم شد...(شما اون موقه هنوز نبودی)

فرداش شد و جالب اینجاس که هیچکدوم از کلاسامونم نرفتیم...خنگول بودیماااااا

اینم شد خاطره ما از اولین سیزده بدر در دانشگاه