تولد
سلام نفس من
الان كه دارم اينو مينويسم خيلي خوشحالم
به خاطر اينكه ميدونم چقد دوس داري كه برات بنويسم بهت بگم نوشتم شما هم خوشحال ميشي البته من كه به خوبي شما نميتونم بنويسم ولي فقط به خاطر تو.................
25آبان بود كه قرارشد كه ساعت فك ميكنم يك قرار بود جاي هميشگي تهران همديگرو ببينيم .من كه دل تو دلم نبود از روزاي قبلش پيش خودم فكر ميكردم كه يني چي برام خريده ؟؟؟
تا حدودي حدسم درست از آب در اومد.اما چون ميدونستم كه زياد اوضاع مالي خوب نيست توقع چيز زيادي نداشتم(نيش خند نزن راست ميگم) فقط فقط برام مهم بود كه يادت باشه(البته من انقد از چند روز قبلش هشدار داده بودم و با ضرب و جمع تقسیم ی جوری که یادت بمونه گفته بودم اگه یادت میرفت که دیگه هیچی ) و چ جوري دادنشم مهم بود.ولي خب ذوق داشتم ديگه چي كار كنم آخه خيلي دوس دارم كادو بگيرم اصنم برام مهم نيست چي باشه فقط اون ذوق لحظه اي كه كادو ميگيرم و بازش ميكنم وصف ناشدنيه
(نامرد نيستما الان نگي اينهمه كادو گرفتم يه دونه ام به من نداد نه خيرم تقصير خودت بود كه زدي تو ذوقم من فكركردم توام مث خودمي ذوق ميكني،ذوق كه نكردي هيچ تازه گفتي دوسشون نداري و الا انقد تا حالا شده ميخاستم برات چيزي بگيرمو نگرفتم )بگذريم.......
بعد امتحان چند مدل شال و مانتو و آرايش
(حالا هر كي ندونه فك ميكنه الان من خداي تيپ و آرايشم) بالاخره اوني كه من ميخاستم شد و مورد تاييد بچه هاي اتاق نيز قرار گرفت
.ي كمكي ديرشده بود ولي زياد نه ديگه تقريبا ايستگاه آخر بودم كه جناب عالي زنگ زدين و فرمودين كه اي دل غافل كادوت مونده تو سلموني و اين يعني نقش بر آب شدن همه ی رویا پردازیهای من
.هم ی ذره ناراحت بودم ینی ناراحت که نه ولی خورده بود تو ذوقم دیگه هم میگفتم خب از قصد که نبوده بذار امروزمون خراب نشه.ی ذره هم ته دلم احتمال میدادم که حتما داری اذیت میکنی اما وقتی قیافه ی زارو لب آویزونتو دیدم این گزینه رد شد
. تازه من شرو کردم به دلداری دادن شما (کار دنیارو میبینی؟؟)که عیب نداره بعد ازاین که ی چیزی خوردیم میریم میاریمش.ولی بازم نمیدونم چرا ی چیزی تو دلم وول وولک میخورد که شاید کادومو ی جاییش قایم کرده که غافلگیرم کنه ولی بدبختی کیفت اون کوچولو هه بود و جاییتم قلمبه نشده بود که بشه بگی اونجا قایمش کردی.ولی بازم نا امید نشدم(پشتکارو داشته باش) نشون به اون نشون که تو پله ها بهت گفتم حسم میگه الان هدیه ام رو میزه ماهم که میریم تو آهنگ تولد پخش میشه وبعدشم آها بیا وسط
.خدا امیدتونونامید نکنه ولی در اون لحظه که در کافی شاپ باز شد و چهره عبوس و بد اخلاق این خانم اومد جلو چشمم آخرین روزنه ی امیدمم کور شد.هیچی دیگه منم بی خیال قضیه شدم خودم به چیزای دیگه مشغول کردم.چیپس و پنیر خوردیم .گوشیتو تازه خریده بودی وداشتی باهاش برام کلاس میذاشتی .منم عین دخترای خوب داشتم واسه خودم مورچه له میکردم که یهو دیدم آهنگ تولد تولد پخش شد و خانومه یه کیک خوشگل گرفته بود دستشو داشت میومد سمت میز ما.منو داری؟؟؟
انقد خوشحال شدم که نگو دوس داشتم همون لحظه بپرم بغلت محکم فشارت بدم ویه عاااااااااالمه بوست کنم ولی نمیشد که
. آخه هیچوقت انقدغافلگیر نشده بودم. ی کیک خوشگل با شمعای روشن
که یه پاپیون لیمویی ناز که روش نوشته بود عزیزم تولدت مبارک.(*عزیزم* منظور کیکه من بودمااااا!!!!)
چشمامو بستم آرزو کردم
که سال دیگه هم باهم تولد بگیریم البته با ی تفاوت که اون موقع واقعیتی آقامون باشی(خجالت کشیدم).
حالا بریم سر اصل مطلب ینی کادوووووووووووووووووو
باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود.
وااااااااااااای یه ساعت خوشمل وناز و مامانی .احسنت به این سلیقه که من در بهترین بودن این سلیقه ی شما شک نداشتم بالاخره ثابت شده دیگههههه.مرحله کیک بری فرارسید و به همه اهل کافی شاپ کیک دادیم نوش جانشون کردن.بعدشم که دیگه داشت دیر میشد ی کوچولو نشستیم تو پارک و بعدشم که پایان یک روز به یاد ماندنی.
خیلی خیلی خیلی روز خوبی بود ولی از اون روز همش دارم به این فک میکنم که من برات چی بخرم و چه جوری جبران کنم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟که البته تا حدودی حل شده.
ولی قرارشده از این به بعددیگه خیلی خودتو تو خرج نندازی ی شاخه گلم باشه من راضیم
.بالاخره از الان باید پس انداز و صرفه جویی رو تمرین کنیم یاد بگیریم دیگه(ولی سخته لذتی که در خرج کردن هست در پس انداز نیست اما خیالت راحت من بلدم پس انداز کنم)
بای بای