مرا به آغوشت دعوت نکن

بگذار تشنه ی آغوشت باشم

بیا شاعر شویم

صبحها به جای سلام بهم شعر هدیه دهیم

بیا وقتی دعوایمان شد به جای داد و فریاد لبخند بزنیم

ُهر کس بیشتر بخندد عصبانی تر است

هجوم خنده هایت را بر من بریز تا من ریسه بروم برایت

مرا به آغوشت دعوت نکن

بگذار دستانم محبوس یک خواهش باشد

حتی دوستت دارم هم نگو

وقتی در نهان دوستت دارم هایت دوست داشتنی نیست

برایم دل نسوزان ،بگذار در خیالت غوطه بخورم بی حقیقت بودنت را

در خیالم هزاران بار دوستت دارم گفتم و هزاران بار در اغوشت گم شدم

مرا به آغوشت دعوت نکن

امروز لبریز از خیالبافیم .نخ خیال را به دست گرفتم و با انها کلاف عشق می بافتم

دوست داشتن هایت مال دیگری....خوش باش

مرا خیال آغوشت بس است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برایت مینویسم و هنوز پر از واژه ام

نوشتن های من دردی از دلتنگی ام کم نمیکند

فقط دلتگ تر میشوم .