سلام !
بازم سلام !
دوباره بازم سلام !
خدا قوت و عزادارياتم قبول .خيلي ميخام بنويسم ولي يا حسش نمياد يا يكي مياد و نميشه .
حسش نمیاد منظورم اينه ي ذره انرژيم كم شده زياد نمي تونم به اين مغز عزيزم فشار بيارم تا جزئيات يادش بياد .هر چي يهو مياد تو ذهنم تو دفتر مينويسم بعدا ميام اينجا(مث اين شاعرا كه يهويي شعر بهشون الهام ميشه !!)
گفتم الهام ياد حاج آقاي كلاس افتادم بنده خدا ي بار گفت *الهام ميشه *چقد اذيتش كرديد و خنديديم. سردسته شونم كه خودت بودي....
يادم مي افته ترم آخريم انقد غصه م ميشه كه نگو.كم ديدن و نديدن خودت از ي طرف كلاس نرفتن و شلوغ بازياي تو كلاس از ي طرف شباي خابگاهم از ي طرف ديگه (دقت كردي من3 وجهي ام
)
تابلو بازياي ترم اول كه واسه خودش كتابيه.بذار يكيشو برات بگم:
روزاي اول بود كه رفته بوديم دانشگاه شبا زياد حوصلمون سرميرفت تصميم گرفتيم بعد شام بريم توي محوطه وي ذره هوا بخوريم .رفتيم وروي سراشيبي هاي دانشكده علوم نشستيم و اتفاقا خيلي هم خوش گذشت و خنديديم.فك كنم زيادي ناشي بازي درآورده بوديم ي گروه از دخترا اومدن ازمون پرسيدن ترم اولي هستين؟؟؟؟
براي اينكه كم نياريم من گفتم نه چطور مگه ؟؟؟؟
گفتن از دمپايياتون مشخصه
بعدش كلي بمون خنديدن .
به پاهامون كه نگاه كرديم ديديم هممون دمپايي پوشيديم خدايي خيلي تابلو بود ترم اولي هستيم و كلي ضايع شديم .
من ي دمپايي داشتم كه صورتي بود و روش گل داشت حالا من كه خوبه مطي از اون دمپايي جلو بسته ها كه توي دستشويي ميپوشن پوشيده بود.![]()
هر كسي ي مدل ولي مطي از همه خنده دار تر بود. حالا خوب شد شب بود و كسي هم زياد مارو نميشناخت.خلاصه با هر خجالتي بود برگشتيم اتاق.![]()
يادش به خير چقد خنديديم![]()